وطن فقط یک کلمه در میانِ کتابهای جغرافیا نیست؛
یک احساسِ ریشهدار است که در رگهایمان جریان دارد.
گاهی این واژهی سهحرفی، بر تنِ سپیدِ یک تکه سفال مینشیند تا در هیاهوی روزمرگی، یادمان بماند که «خانه» کجاست.
این مگنت کوچک، با آن لعابِ آبیِ بیکرانش در شمال و جنوب، و آن قلبِ سرخی که درست روی تپشهای زمین نشسته، سندی است از تعلق.
هنرمند، خاک را با عشق ورز داده و نامِ وطن را چنان با ظرافت بر آن نگاشته که انگار تمامِ شکوهِ این مرز و بوم را در همین قابِ کوچک خلاصه کرده است.
فرقی نمیکند این تکه سفال کجا باشد؛
همین که نامِ وطن بر آن است، یعنی تکهای از بهشتِ ماست.
کوچک در ابعاد، اما به وسعتِ تمامِ خاطرات و آرزوهای یک ملت در عمقِ جان.
وطن، همان جانی است که در کالبدِ ما میتپد.